تبليغاتX
آریان...گمشده من (تعطیل شد)
تو یعنی گمشده من که به وسعت نگاهم.....بیقرار دیدن تو عاشقونه چشم به راهم

سلام دوستان عزیز آریانی.  ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم و با آرزوی قبولی طاعات و عبادات  برای همه ی شما همراهان گرامی.

من، ساجده اولین پسته که در خدمتتون هستم با خاطره ای از "دنا"ی عزیز که البته خاطره رو واسه زهره فرستاده بود. لطف کنید از این به بعد اگر خاطره و تاپیکی دارین واسه من بفرستین که زحمت زهره ۲برابر نشه . خوب بریم سراغ خاطره که خیلی هم جالبه.

 

از همون روز كه فهميدم برزو مي خواد براي اولين بار كنسرت trance برگزار كنه علاقه ي شديدي پيدا كردم كه برم كنسرت. علاوه بر اين كه براي اولين بار تو ايران بود و كنجكاو شده بودم كه ببينم چيه يه چيزي از درونم بهم مي گفت: بايد بري ........... خوب قرار بود ما روز 29 تير براي مسابقات دانش آموزي بريم تبريز و اتفاقاً روز اول كنسرت هم 29 بود. روزاي بعديشو كه اصلاًنمي تونستيم بريم پس تنها روزي كه مي شد يه كاريش كرد همون 29 بود. بعد از هماهنگي با مامان و بابا و با اين اميد كه كنسرت تا قبل از حركت ما تموم مي شه و به قطار مي رسم شروع كردم به گرفتن شماره ي برزو. پس از تلاش هاي بسيار بالاخره گوشيشو برداشت.......

خيلي هيجان زده شده بودم. گفت اون روز كنسرت ساعت 5/8 – 9 تموم مي شه. تشكر كردم و گفتم دوباره تماس مي گيرم. آخه معلوم نبود قطارمون چه ساعتي حركت می کنه.

تا سه شنبه ش هيچي معلوم نشد و با برزو هم تماس نگرفتيم. منم ناراحت كه اگه ديگه ساعتش هم بهمون بخوره بليت ها تموم شده.

تا اين كه...... سرپرستمون سه شنبه زنگ زد و گفت برنامه عوض شده و به جاي 29 تير، يكم مرداد ميريم! نمي دوني همون پشت تلفن از سر ذوق چه قدر بالا و پايين پريدم! سريع زنگ زدم به برزو. خوب معلوم بود که تمام بليت هاي 29 تموم شده بود! وقتي با ناراحتي گوشي رو قطع كردم مامانم گفت: خوب مي گفتي يه آرياني دوآتيشه هستي و يه ذره اصرار مي كردي شايد با مال يكي جابجا مي كرد! خلاصه قرار شد بابام اين دفعه تماس بگيره. شرايط مسابقه ام و سوابقم در ارتباط با آريانو گفت و برزو هم ديد ما چقدر مشتاقيم گفت 10 دقيقه ديگه تماس بگيريم شايد تونست كاري بكنه. در نهايت گفت از 3 تا از دوستاش خواهش كرده كه به خاطر من! به جاي 29، يكم برن. وگفت فرداش بليت ها رو واسمون مي فرسته.............

داستان همين جا تموم نمي شه. تازه مي رسيم به جمعه: يعني روز كنسرت. اولاًاين كه ما تا 5 دقيقه قبل از شروع كنسرت دم در ايستاديم تا بلكه يكي از آرياني هارو ببينيم ولي هيچ كس نيومد حتي خود برزو. دوم اين كه صندلي هاي ما كنار هم نبود و بايد روي صندلي هاي 15، 16و20 مي نشستيم. بابام اول اومد روي 17 نشست تا بعد اگه كسي اومد بره سر جاش بشينه. منم گاه گاهي با حواس پرتي به در نگاه مي كردم كه يك دفعه.......... فكر مي كنين كي اومد؟ ساناز! وارد رديف ما شد و ..............بله. كسي كه صندلي 17 مال اون بود ساناز بود. بابام اول رفت سر جاش ولي بعد كمي جابجا شديم و من پيش ساناز نشستم! خودمو معرفي كردم و مثل همه ي آرياني هاي گل ديگه منو شناخت و گرم سلام و احوالپرسي كرد.

 

sanaz in kish"by dena

 

ديگه كنسرت داشت يادم مي رفت. تا آخر كنسرت با هاش حرف زدم! البته نه اين كه فكر كنين حواسم به كنسرت نبودا! اتفاقا كنسرت عالي بود. مخصوصاً دارا. معلوم بود همه واقعاً زحمت كشيده بودن.

به ساناز مي گفتم بايد آقاي دارايي رو بيشتر تشويق كنيم ديگه.....! سانازم مي خنديد. راستي وسطاي كنسرت برزو هم اومد.

خلاصه كنسرت تموم شد و بعد از خداحافظي با ساناز، رفتيم پيش برزو و به خاطر اين لطفش ازش تشكر كرديم............

خلاصه.................اون شب خيلي خوش گذشت جاتون خالي بود. حالا مي فهمم اون حسه كه بهم مي گفت برو كنسرت، واسه چي بود!!!!!!!

 

باز هم ممنونیم از دنا جان. و منتظر خاطرات و تاپیک های شما هستیم. آدرس من یادتون نره: sajedeh_salahshoor@yahoo.com

 

 

***

بار دیگر از دنا عزیز که لطف کرد و خاطره اشو برامون فرستاد همراه با عکس ساناز عزیز بسیار ممنونیم"....

 

موفق و آریانی باشید"

 

تایپ خاطره: ساجده

عکس:زهره و اترا"

***

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط زهره"آترا"ساجده "  |